خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





گلادیاتور!

    من ، سرکار...

    من ، زل زده به پنجره منتهی به خیابان شلوغ میرداماد...

    من خسته از قیمت آهن و میلگرد و ساختمان و مصالح و کارگر و ...

    من ، خسته از دنیای سنگینی که باید در آن مرد باشی...

    من ، دور افتاده از زنانگی ام...

    من ، لحظه شماری می کنم برای اینکه یکشنبه ها یک  هفته در میان از آهن آلات مرخصی بگیرم و بروم سر کلاس به عنوان معلم!!

    من ، خسته از تحمل این همه بار مسئولیت و انتخاب و نگاه های سنگین...

    من ، در حالیکه حدود4 ماه است از به سرزمینم سر نزدم و داشتم فراموش می کردم رمز عبورم را!

    من ، دوباره خسته ، بریده...

    من ، گاهی دنبال هوا و در حال خفگی.

    من ،  منتظر معجزه...

    من ، محتاج دعا........

     

     

    پ.ن:

    * تا الان فکر می کردم رشته ام ، کارم تنها انتخاب درستیست که تو زندگیم داشتم. اما تازگی ها حس میکنم باز هم اشتباه کردم! عرضه اش را دارم اما علاقه اش رو به خاموشیست... . شاید یهو استعفا بدهم بروم سر کلاس! دلم برای "خانوم ، خانوم " گفتن بچه ها تنگ شده!

    * حیف که دنیا گاهی تو را مجبور می کند به کاری ، نه دلت...

    *از همه عزیزانی که در این مدت ابراز لطف داشتند سپاسگزارم. جبران می  کنم ان شالله...

    *هفته گذشته در اخبار خواندم مردی یک سال بود که در خانه اش مرده است و برادرش بعد 1 سال که می رود سراغش، متوجه می شود متوفی به طرز مشکوکی مدتهاست ازش خبری نیست قفل در را می شکند و وارد خانه می شود و با جنازه پوسیده برادر مواجه می شود.... . باز هم دمش گرم که بعد 1 سال سری میزند و همت می کند قفل در رابشکند!!!!!!!

    * اللهم عجل لولیک الفرج


    این مطلب تا کنون 25 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خسته ,
    گلادیاتور!

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده